دختر بهار

زیستن یعنی خواسته ای که برآورده شده است


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

عشق دادن یا گرفتن؟

چهارشنبه 9 آذر ماه سال 1390 10:05 AM نویسنده: دختر بهار موضوع: روزانه نظرات: 6 نظر چاپ

دو روز پیش طبق معمول ساعت چهار بعد از ظهر از شرکت خارج شدم. عموما منتظر می مانم تا اتوبوس بیاید اما سرما خورده بودم و دلم می خواست زودتر به خانه برسم و استراحت کنم برای همین سوار تاکسی شدم. هنگام رسیدن به مقصد ناگهان فکری مثل یک صاعقه از ذهنم گذشت و تصویر کیف پولم در کشوی میز کارم در ذهنم نقش بست٬ کیف پولم را جا گذاشته بودم و مسیر هم طولانی بود نمی دانستم با چه رویی به راننده بگویم که پول کافی ندارم. شروع به جستجوی جیب های پالتو و زیپ های متعدد کیفم کردم اما مجموع کل پول خوردهای ته جیبم مبلغ ناچیزی بود. اول مِن و مِنی کردم و در نهایت به راننده گفتم که کیفم را در محل کار جا گذاشته ام و خواستم حداقل همان پول خوردها را از من قبول کند. در طی مسیر از من سوال کرده بود که مسیر بعدیم کجاست و می دانست که باید یک کورس دیگر هم سوار تاکسی شوم. پول خوردهای من را قبول نکردم و در عوض دست در جیب کرد و به اندازه کرایه تاکسی مقصد دومم به من پول داد! قلبم به طپش آمده بود و بسیار شرمگین و معذب شده بودم پول را قبول نکردم و با خجالت و عذر خواهی پیاده شدم. مرد راننده در چشمانم خیره شد و گفت برای او هم چنین اتفاقی افتاده است و به من اطمینان می داد که مساله مهمی نیست و اصرار داشت پول را قبول کنم. این شرایط حسابی ناراحت کننده بود و راننده هم کوتاه بیا نبود.  

ناگهان بیاد تمام گفته های اساتید معنوی افتادم و به یاد آوردم گرفتن عشق به اندازه بخشیدن آن مهم است. همه فشاری که روی شانه هایم بود از بین رفت و با تشکر عشق بدون قید و شرط مرد راننده را پذیرفتم. البته خیلی وقتها مجال این را پیدا نمی کنیم تا در چنین شرایطی آنچه را که خوانده و آموخته ایم به یاد آوریم و از دانشمان به عنوان یک آگاهی استفاده کنیم. 

آن روز سرمای سختی خورده بودم و حالم اصلا خوب نبود٬ احتمالا به همین دلیل کیف پولم را فراموش کرده بودم٬ قرار بود با همسرم برای معالجه به مطب یک پزشک برویم با پولی که راننده مهربان به  من داده بودم خودم را به مطب دکتر رساندم. متشکرم آقا

روزمرگی(90 سال زندگی یا یک سال را 90 بار زندگی کردن)

یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 11:40 AM نویسنده: دختر بهار موضوع: یادداشت نظرات: 3 نظر چاپ

خوب که دقت می کنم می بینم من خواننده وبلاگهایی هستم که زندگی نویسنده های آنها دچار روزمرگی نیست. اندیشه های طلایی هم اگر دچار روزمرگی و تکرار شوند دیگر طلایی نیستند. 

---------------------------------------------------------------------- 

حفظ تعادل: برگزیده از خرد معنوی در ارتباطات 

اگر دیگران اعمالی انجام میدهند که ما را ناراحت می کند٬ به این معنی هست که ما در حال از دست دادن تعادل خود هستیم و به این معنی هست که می خواهیم عمل احمقانه ای را انجام دهیم که در نهایت به ضرر ما خواهد بود.  

لرد آکتون مورخ انگلیسی گفته است: قدرت تمایل به تخریب دارد و قدرت مطلق کاملا تخریب خواهد کرد. 

اگر شما متوجه شوید که این بخشی از وضعیت انسانی هست و آن را بپذیرید٬ اگر بتوانید زندگیتان را تنظیم کنید آنگاه دیگر همواره زیر چرخهای خورد کننده دعواهای قدرت نخواهید بود. اگر بتوانید این کار را انجام دهید و هنگامیکه همه اطرافیانتان در حال از دست دادن عقلشان هستند شما آن را حفظ کنید٬ آنگاه حتما در این زندگی به معنویت دست یافته اید.

پیوند

دوشنبه 2 آبان ماه سال 1390 12:05 PM نویسنده: دختر بهار موضوع: یادداشت نظرات: 5 نظر چاپ

شریک شده ام. همه زندگی ام را با کسی شریک شده ام. همه هستی ام را٬ همه بودنم را. 

حس خوبیست.  

میخواهم تمام قرار دادهای زندگیم را از نو بنویسم. قراردادهایی که با زندگی داشتم. قراردادهایم با خدا با خودم با همه. میخواهم همه چیز تازه باشد. نو ِ نو٬ میخواهم یک نقطه بگذارم بروم سر خط بعد. 

 

سلام٬ به نام او آغاز می کنم. نه بهتر است بگویم آغاز میکنیم. یک ما ی کوچک شکل گرفته و رشد می کند هرچند فردیت همیشه باقی خواهد ماند. 

 

چه فرصت خوبیست برای تازه شدن...

روزهایی که من ِ من داشت تمام میشد تا مای ما متولد شود

سه شنبه 18 مرداد ماه سال 1390 1:34 PM نویسنده: دختر بهار موضوع: یادداشت نظرات: 5 نظر چاپ

می شد در این شادی که دارم غرق شد. اما من شنا بلد بودم. 

 

۱۸ مرداد ۱۳۹۰ 

 

نوشتم برای تو که شاید روزی خواندی. تا بدانی که من چقدر امروز خوشبخت بودم.

فانی

دوشنبه 3 مرداد ماه سال 1390 09:20 AM نویسنده: دختر بهار موضوع: روزانه نظرات: 2 نظر چاپ

نمی دونم چرا جدیدا اینجوری می خونم تابلوها رو.  

چند هفته پیش دم یه مغازه میوه فروشی دیدم نوشته٬ شاتوت درکه٬ گِرد؛ و تازه٬ بعد کلی تعجب کردم که تازه بودنش اوکی حالا گرد بودنش گفتن داره! که یهو متوجه شدم داستان چی بوده 

گردوی تازه! 

 

بعد همین چند روز پیش تو بازار تجریش روی یه تابلو دیگه دیدم نوشته ساقی ِ دست نخی!٬ آره خب در واقع نوشته بود ساق ِ دست ِ نخی... 

 

نمیدونم چرا ذهنم جدیدا اینقدر فانی شده! 

ویولن

دوشنبه 20 تیر ماه سال 1390 11:20 AM نویسنده: دختر بهار موضوع: داستان کوتاه نظرات: 3 نظر چاپ

از همان موهای وزی دارد که فقط جنوبیها دارند، از همان موهای فرفری که وقتی شانه شان می کنی وز می شوند. از همان چشمان درشت و مشکیی دارد که باشو غریبه کوچک داشت کمی درشت تر و برجسته تر اما پوستش درست همان رنگیست مثل باشو. لبهایش هم درشت است و تیره و همه اینها مجموعه دوست داشتنی و جذابی را ایجاد کرده است. او آنجا دم خانه ما ایستاده، من هنوز ندیدمش. من دارم سربالایی تند کوچه مان را به زحمت طی می کنم که صدای تسخیر کننده ای گوشم را و هوشم را نوازش می دهد. هر چه به خانه نزدیک تر می شوم صدا واضح تر میشود. صدای دلفریب ویولن است. چقدر این صدا را دوست دارم. چه آهنگ محزونی، این آهنگ را تا به حال نشنیده ام اما حزنش به دلم چنگ می اندازد از همان حزنها ی لذت بخش. به خانه می رسم می بینمش ایستاده درست دم در خانه ما، آرشه را به نرمی حرکت می دهد و نت های جادویی از روی سیمها سر می خورد و بیرون می ریزد. پانزده شانزده ساله به نظر می رسد پر از غرور و اعتماد به نفس است. می بینم خودش هم دارد لذت می برد از این امواج صوتی که خود در هوا پخش کرده است.  

کلید را در قفل در میچرخانم و وارد خانه می شوم در را می بندم اما پشت در می ایستم و باز گوش میدهم و لذت می برم. با خودم فکر می کنم منصفانه نیست باید بهای هر چیز را پرداخت. می خواهم بروم به او بگویم که چقدر خوب می نوازد و اینکه چقدر صدای ویولن را دوست دارم یا هر جمله ای که قدردانی باشد از حس خوبی که به من هدیه داده است.
در را باز می کنم اسکناسی که در ست دارم را به سمتش دراز می کنم نگاهش می کنم اما هیچکدام از چیزهایی که می خواستم بگویم را نمی گویم او لبخند می زند و تشکر می کند به لبخندش پاسخ می دهم٬ بر می گردم به سمت در وارد خانه می شوم پله ها را بالا می روم بازهم حرکت کلید در قفل و دری دیگر را میبندم. اما باز صدا می آید می روم لباسهایم را عوض می کنم. 

 می روم پشت پنجره آشپزخانه می بینمش که کمی از خانه ما دور شده اما صدا همچنان می آید همچنان سحر انگیز. خودم را می بینم که لیوانی پر از آبمیوه خنک در دست دارم٬ خم شده ام٬ آرنجهایم به کابینت تکیه داده اند و لیوان آبمیوه به لبانم. باز جرعه ای می نوشم وباز گوش می کنم و می بینم که دور می شود. آخرین آهنگ را نواخته، آرشه را از رو سیمها بر می داردو لحظه ای همانجا می ایستد درست مثل پایان آخرین آهنگ در کنسرت خیالیش. دلم می خواهد پنجره را باز کنم و برایش به عنوان تنها مدعو کنسرتش دست بزنم. 

 اما نه، این کار را نمی کنم. من همان زنی هستم که ساکت است مثل همه زنهایی که ساکت هستند و تو چه می دانی که در دلشان چه می گذرد.

به خاطر عشق

چهارشنبه 1 تیر ماه سال 1390 2:44 PM نویسنده: دختر بهار موضوع: یادداشت نظرات: 1 نظر چاپ

ما باید یاد بگیریم طوری زندگی کنیم که

        یا هرکاری را به خاطر عشق انجام دهیم

 و یا اصلا انجام ندهیم . 

 

" راه بقای معنوی در عصر حاضر "

تلنگر

دوشنبه 30 خرداد ماه سال 1390 4:11 PM نویسنده: دختر بهار موضوع: آنچه امروز به آن اندیشیده ام نظرات: 1 نظر چاپ

اگر به فضاهای ذهنی راهی بود و تو مینشستی و میخواندی که دوستت، همسرت، عشقت، رفیقت تو را لابلای فکرهاش با خودش، وسط حرفهاش با بقیه چگونه تصویر میکند، که حسش نسبت به تو چیست،  چگونه به تو و به دیگران نشانش میدهد، چه واکنشی داشتی؟ چقدر محکمتر میماندی؟ چطور میرفتی؟ 

 

 

 

قرض گرفتم از: تاب

مشکلات زندگی روزمره

پنجشنبه 5 خرداد ماه سال 1390 12:36 PM نویسنده: دختر بهار موضوع: یادداشت نظرات: 1 نظر چاپ

فقط و فقط می توان با اکتساب شناخت٬ بینش معنوی و ارتقای افق آگاهی در زندگی روزمره بر مشکلات مزبور پیروز شد. 

  

هارجی

دختری به نام سارا

سه شنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1390 1:00 PM نویسنده: دختر بهار موضوع: یادداشت نظرات: 1 نظر چاپ

مثل یک شاپرک آرام آمد 

نشست بر شاخه ای از شاخسار زندگی 

بسیار نرم٬ بسیار ترد و بسیار محکم  

 

آرام نداشت٬ می دیدمش که 

                    از سراشیبی تند زندگی بالا می رفت... 

پاهایش خسته٬ چشمانش خندان 

چشمهایش گریان٬ پاهایش خسته 

گاهی پایش بر سنگریزه ای می لغزید 

                                                 و آرام در دل می بارید  

 

من می دیدمش٬...از دور می دیدمش 

                               چشمانش مثل ستاره ها 

                                                             گاهی می درخشید 

                                                                                       و گاه خاموش می شد 

اما اشتیاق در او خاموش نشد٬ چشمانش از خواستن خالی نشد 

و پاهایش از رفتن خسته نشد و دستانش از ساختن دست نکشید 

و قلبش از گرم طپیدن باز نایستاد... 

باران که آمد نایستاد٬ برف که آمد ترس به دلش راه نداد 

 

گفت روزی از همین روزها از شهر ما سفر می کند 

ما می دیدیمش٬...از دور می دیدیمش 

که می رفت٬ بالا می رفت٬ سخت می رفت٬ آرام می رفت 

                      گاه تند٬ گاه کند  

 

دانستیم که می رود٬ به سوی فتحی دیگر٬ جایی دیگر٬ روزی دیگر 

کلاهها را به احترام تلاشش از سر برداشتیم و به شادی آنکه می دانستیم  

بر بلندایی ایستاده است و باز هم می رود٬ بالا و بالاتر 

                                                     و باز هم میجنگد سخت و سخت تر 

کلاههایمان را به هوا پرتاب کردیم٬ برای دختری نرم٬ دختری ترد٬ دختری محکم 

                                        دختری به نام سارا