
آخرین بسته کاه را نیز به انبار برد و روی بسته های دیگر گذاشت. وسایل کارش را، جای همیشگی در گوشه انبار قرار داد و مشغول مرتب کردن بسته های کاه شد. طبق معمول هر شب دوستش نیز وارد انبار شده بود تا شب را کنار هم بگذرانند. هر شب روی بسته های کاه دراز می کشیدند و در حالی که به سقف خیره می شدند از رویاهایشان و داستانهایشان با هم صحبت می کردند.اما با نگاههای معنی داری که بینشان ردوبدل شد، دوست قدیمی دستی بر شانه او زد و انبار را ترک کرد.
شب فرا رسیده بود و نور مهتاب اندکی فضای انبار را روشن کرده بود.نوری سفید رنگ که کافی بود تا او بدون زحمت راهش را به سمت پناهگاه تنهایی خود در پشت خروار کاه پیدا کند .دردی عجیب قلبش را زخمی کرده بود.جای همیشگی دراز کشید و در حالیکه دستانش را پشت سرش قفل کرده بود به دور دست ها خیره شد.کم کم در فکر فرو رفت و چشمانش را بست. نمی دانست دلیل این احساسش چیست.آیا درست تصمیم گرفته بود؟ آیا همه چیز درست پیش می رفت؟ با خود گفت : آیا ما همانی هستیم که همیشه رویایش را در سر می پروراندم؟ آیا او همانست که باید؟
به یاد داستانهایی که برای خود در رویاهایش پرورانده بود افتاد.دلش خشک و خاموش بود و بی صدا و زخمی به حرفهای ذهنش گوش می کرد.کلافه بود، تصمیم گرفت که به خانه برود.از جا بلند شد و در نور کم مهتاب، تصویری مبهم در جلوی در دید که منتظر است تا او خلوتش را تمام کند. چند قدم به سوی او برداشت.حرکت دستی که همراه با لبخندی گرم به سوی او دراز می شد را در تاریکی تشخیص داد.گرمایی که به قلبش هدیه شده بود، درکی ورای اندیشه اش از معنای عشق به همراه داشت.
ـ
ـ
-
-
جوانان اغلب با ایده آل هایشان درباره ی عشق در دام آن گرفتار می شوند.مثل اینکه شاهزاده کسی واقعا یک قورباغه باشد!
هرشاهزاده ی رویا٬ قورباغه نیست و هر قورباغه ای هم شاهزاده ی رویا نمی باشد.
(سری هارولد کلمپ)






